تبليغاتX
خسته تر از همیشه
دختری هستم تنها همچون تک درختی در بیابان
سلام ممنون از همه دوستانی که لطف دارن و منو توی تنهاییم تنها نذاشتن امروز می خوام یه مطلبی در مورد راز خوشبختی بنویسم ببخشید اگه طولانیه ولی به نظر من ارزش خوندنش رو داره ...  خوشحال میشم نظرتونو در موردش بدونم.

" کاسبي پسرش را فرستاد تا راز خوشبختي را از فرزانه ترين

انسان جهان بياموزد


پسرک چهل روز در بيابان راه ميرفت تا سر انجام به قلعه ي

زيبايي بر فراز يک کوه رسيد . مرد فرزانه اي که پسرک مي

 جست آنجا مي زيست . اما قهرمان ما به جاي ملاقات با مرد

مقدس وارد تالاري شد و جنب و جوش عظيمي را ديد تاجران

 مي آمدند و مي رفتند مردم در گوشه و کنار صحبت مي کردند

 گروه موسيقي کوچکي نغمه هاي شيرين مي نواخت و ميزي

مملو از لذيذ ترين غذاهاي بومي آن بخش از جهان آنجا بود . مرد

 فرزانه با همه صحبت مي کرد و پسرک مجبور شد دو ساعت

منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند . مرد فرزانه با دقت به

دليل ملاقات پسرک گوش داد اما به او گفت در آن لحظه فرصت

 ندارد تا راز خوشبختي را برايش توضيح دهد. به او پيشنهاد کرد

 نگاهي به گوشه و کنار قصر بياندازد و دو ساعت بعد بازگردد .

سپس يک قاشق چاي خوري به پسرک داد و دو قطره روغن در

آن ريخت و گفت :"علاوه بر آن مي خواهم از تو خواهشي

بکنم . همچنان که مي گردي اين قاشق را هم در دست بگير و

نگذار روغن درون آن بريزد ."پسرک شروع به بالا و پايين رفتن از

پلکان هاي قصر کرد و در تمام آن مدت چشمش را به آن قاشق

 دوخته بود . پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت .

مرد فرزانه پرسيد :"  فرشهاي ايراني تالار غذا خوري ام را ديدي

 ؟باغي را ديدي که خلق کردنش براي استاد باغبان ده سال

زمان برد ؟متوجه پوست نبشت هاي زيباي کتابخانه ام شدي ؟"

 پسرک شرم زده اعتراف کرد هيچ نديده است . تنها دغدغه ي

او اين بود که روغني که مرد فرزانه به او سپرده بود نريزد . مرد

فرزانه گفت :"پس برگرد و با شگفتي هاي دنياي من آشنا شو .

 اگر خانه ي کسي را نبيني نمي تواني به او اعتماد

کني ."پسرک قوت قلب گرفت قاشق را برداشت و بار ديگر به

اکتشاف قصر پرداخت . اين بار تمامي آثار هنري روي ديوار ها و

آويخته به سقف را تماشا کرد . باغها را ديد و کوهاي گردا

گردش را لطافت گلها را و نيز سليقه اي را که در نهادن هر اثر

هنري در جاي خود به کار رفته بود . هنگامي که نزد مرد فرزانه

 بازگشت هر آنچه را که ديده بود با تمام جزييات تعريف کرد .

مرد فرزانه پرسيد :" اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم

 کجايند ؟"پسرک به قاشق داخل دستش نگريست و دريافت که

 روغن ريخته است . مرد فرزانه گفت :پس اين است يگانه

پندي که مي توانم به تو بدهم : رازخوشبختي اين است که

همه ي شگفتي هاي جهان را بنگري و هرگز آن دو قطره روغن

 را از ياد نبري . جوانک خاموش ماند .  "  

     

                                                       آرزومند آرزوهاتون

                                                            فاطیما 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط فاطیما  | 

 

explorer blog