|
دختری هستم تنها همچون تک درختی در بیابان
|
|
|
|
||||
|
سلام
خوبین؟ خوبم..!! امروز نه مطلبی هست نه شعری نه هیچ چیز دیگه .. امروز یه گپ کوچولو , میشه پست این دفعه...! خوب اول از اینکه بین پست هام اینقدر فاصله افتاد معذرت...! آخه چند تا دلیل داشت ... اول اینکه سیستم محترمه مریض بود.. همیشه تمومش کنم ... خیلی وقت بود که میخواستم بلاگ نویسی رو بذارم کنار ... دفعه اول اردیبهشت ماه ... دفعه دوم همین ماه قبلی , این دفعه هم که ... که البته هر سه بار واسه خاطر یه موضوعی موندنی شدیم ... الانم تصمیم دارم بنویسم..نمیدونم چرا ..؟ شاید هنوزم واسه دلمو حرفای نگفتش...!! ولی نه به شیوهء قبلی شاید شباهتی داشته باشه ( شباهتش واسه خاطر اینه که نویسندش یکی بوده..! ولی سعی میکنم با این عیدی که تو زندگیمون میاد , تغییری هم توی این بلاگ ایجاد کنم... خوب این از بلاگ... البته اینو بگم اگه یه روز , هر چند زود یا دیر , پست خداحافظی رو دیدید تعجب نکنیدااا , آدمیزاده دیگه...!! بعد از اون از همه دوستانی که تولد داداشیمو تبریک گفتن ممنونم . باید بگم که خود داداشم از تک تکتون توی کامنتدونی قبلی تشکرش رو کرده...! باور نداری برو ببین..ایناها کامنتدونی که بازه .... بعد از اون باید به دوستایی که از من آیدی میخواستن بگم که چرا بابا , من از آیدی بو بردم ولی نه اون طوری که شما فکرش رو میکنید , آیدی من محدود و به غیر از اون من دیر به دیر آنلاین میشم , یه چیزی تو مایه های سالی یه بار و از این حرفا ..!! داره میتونه همین جا بگه... خوب با توجه به اینکه معلوم نیست من بازم توی اسفند ماه پست خواهم داشت یا نه..!! همین الان حرفامو میزنم که اگه نشد بیام دیگه حرفامو زده باشم.. چی میخواستم بگم ...یادم رفت...اووووووومممممممممم ...آهان!! بالاخره زمستونم رفت .. ننه سرما چمدونش رو جمع کرده معلوم نیست سال دیگه باشیم یا نه.. اگه باشیم تو چه موقعیتی هستیم ....اووووووو که این آینده لامصب چقدر مبهمه نمیذاره کسی چیزی ازش بفهمه.. امشب شب چهارشنبه سوریه مواظب خودتون باشیداااا..........!!!!!!! از ترقه , مین , نارنجک.. و هر چیز مترقه دوری کنید..!! یادتون باشه اگه شما خودتون رو دوست ندارین کسایی هستن که شما رو دوست دارن و لبخندتون واسشون شیرینی زندگیه....!! خلاصه یادتون نره اگه دیگه عید واسه شما (مثل من شیرین باشه , اینو ازشون نگیرین..!! من نصیحت نمیکنمااا دارم یادآوری میکنم...!! امیدارم بهتون خوش بگذره و سال خوب و خوش و پر برکتی رو شروع کنید...! عیدتون مبارک باشه....سر سفره هفت سین همدیگر رو دعا کنید منم یادتون نره...!!!!! منم شما رو یادم نمیره البته من امسال قصد ندارم سر سفره بشینم چون سال 85 سر سفره بودم چی بهم گذشت و فقط خودم میدونم و خدای خودم ... خدا رو شکر ولی با خودم گفتم اگه امسال ترقه تو دستم نترکید شوخی کردم جنبه داشته باشین ... تا من گفتم ترقه دارم که نباید بری ترقه بخری...!! خوب دیگه یواش یواش برم .. سال نوتون مبارک بازم میگم سر سفره منو یادتون نره هااااااااا شاد باشین و پیروز ... خیلی بیشتر از خیلی التماس دعا... روزگار بر وفق مرادتان... تا بعد..
فاطیما
+
نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط فاطیما
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم ؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام ».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم . فكر خوبيه . من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد باهات بمونم ؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم . فكر خوبيه . من هم خيلي تنهام ». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور ، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز رو به راه شد تو هم بيا . آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم . فكر خوبيه . من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه اش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم . آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم . فكر خوبيه . من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت و گفت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم . آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم . فكر خوبيه . من هم خيلي تنهام». حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که اون نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام...
ایثار گذشت ( نه چیزی نگذشت . منظورم گذشت و فداکاری بود چیزی که خیلی کم پیدا میشه.. دیگه این چیزا توی داستانها پیدا میشه مثل داستان بالا.. حالا دیگه نامردی و خیانت و ... زیاد شده در عوض مهربونی کم شده... مهربونیامون رو دارن می دزدند بیاین واسش دزدگیر بذاریم.. چرا نامردی ؟ چرا خیانت ؟ چرا مهربونی نباشه ..؟
امروز پستم با بقیه پستها فرق میکنه.. شاید زیاد بشه..شاید قشنگترین بشه ...شایدم بالعکس.. امروز وبلاگم یک ساله شد... لحظه لحظه هاش روی قلبم سنگینی میکرد ولی حالا که فکرش رو میکنم میبینم چقدر زود دیر شد.. یکسال گذشت و من هنوز اندر خم یک کوچه ام...!! نمیدونم تونستم وبلاگ خوبی یادگار بذارم یا نه؟ به قول کچلی که بر عکس همه کچلها مو داره , از نوع بلندش ( احترامشون واجب ) که میگفت همه حرفها رو نمیشه زد ... بعضی هاش رو باید نوشت... منم اومدم تا همون بعضی ها رو بنویسم ولی اون هیچ وقت , وقت نکرد .. مسیر وبلاگ هم عوض شد و رفت توی یه مسیر دیگه ... امیدوارم حداقل این بار وقت کنه ... در کل ایشالا خوشتون اومده باشه ..(در ضمن آماده هر گونه انتقادات و پیشنهادات هستیم ..) راسی مهمتر از همه .. داشت یادم میرفتاااا
۷ اسفند تولد داداشی خودم , علیرضا جونمممممممه... داداش گلم , علیرضا جونم تولدت مباررررررررک ....!! از همین جا میخوام هم تولدت رو هم مهندسیت رو تبریک بگم ..( کف رو برو تو کارش ایشالا ۱۲۰ساله بشی و زندگی خوبی رو داشته باشی و در طی این ۱۲۰ سال هم بیکار نشینی و فوق لیسانس و دکترات رو با مدارج عالی کسب کنی خووووب ... دیگه این پستم زیاد شد ... تلافی دیر اومدنم رو کردم... خیلی بیشتر از خیلی التماس دعا... روزگار بر وفق مرادتان... تا بعد... آرزومند آرزوهاتون فاطیما
+
نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط فاطیما
|
|
|||||
|
|||||