|
دختری هستم تنها همچون تک درختی در بیابان
|
|
|
|
||||
|
کودک دریا با چشمان صدف گون و لبخندی بی پروا مرا می خواند . حوصله ندارم اما می روم و کنارش آرام می گیرم . دریا عادت دارد غصه هایم را در خود جا دهد . ابرها خفته , شن ها خاموش و من در ساحل آرامیده ام . چشمانم را می بندم و به صدای بر خورد امواج به ساحل گوش می سپارم . در یک چشم بر هم زدن هوا دگرگون می شود و باران می بارد . چشم هایم را باز می کنم و بی آنکه تکان بخورم به حرکت ابرها در آسمان خیره می شوم . قطره های آب روی صورتم می ریزد . صدای بر خورد دانه های باران روی دریا و شن های ساحل با صدای امواج در هم می آمیزد و سمفونی طبیعت را زیباتر می کند . شن ها زیر رگبار باران مدام شکل عوض میکنند و حباب ها روی آب چند لحظه نشسته , نا پدید می شوند . پرواز یک مرغ دریایی در پشت پرده اشک چشمانم نا تمام می ماند . من گریه می کنم یا باران به چشم هایم رفته ؟! ؟ به همۀ آدم ها و یک کرۀ خاکی به نام زمین و چند روز زندگی می اندیشم و به اذا الشمس کورت . طمع باران از میان لب هایم عبور میکند . آن را می چشم . روزی همۀ ستاره ها تاریک و بی نور شده و دنیا و آدم هایش از بین خواهند رفت . جدایی همۀ ما از هم روزی سرنوشتی محتوم خواهد بود ...!!
برگه اولش خوش خط می نویسی و دوست داری به آخرش برسی وسطاش خسته میشی بد خط می نویسی و هی برگه حروم میکنی اما آخرش که رسید جا کم میاری و حسرت میخوری که چرا برگه هاش رو حروم کردی ...!!! ...
+
نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط فاطیما
|
|||||
|
|||||