|
دختری هستم تنها همچون تک درختی در بیابان
|
|
|
|
||||
|
همیشه ماندن بهترین نیست
رفتن همیشه آن حضور ناب نیست گاهی میان رفتن و ماندن .. هیچ فرقی نیست ...!!! دلتنگیم , باشد ..! آنها را نمی بینیم , باشد ...!! اصلا مهم نیست , اصل درست این است که : عزیزان در خانه دل ما , جایی دارند "... نرم و مـــهربــــــــــــــان ..."
سلام چطورین ؟؟؟
ایام نزدیک عید خوش میگذره ..؟؟ آدم این موقع ها یه حس عجیبی داره یعنی من که این شکلی ام ... نمیدونم واسه تموم شدنه سال و یه سال از عمرم رفتن حسرت بخورم یا اینکه واسه شروعی نو و تازه و یه سال عاقل تر شدن خوشحال باشم .. تفکیکش یه کم سخته و همیشه با هم همراه بودن .. الان هم که داریم دقیقه های آخر , از ساعتهای آخر , از دوشنبه ی آخر سال هزار و سیصد و هشتاد و شش رو میگذرونیم ... خوب یا بد دیگه بارش رو بست .. نگاهی به گذشته , نگاهی به آینده و حرکت ... امیدوارم مسیر رو خوب پیدا کنین .. فردا شب , شب چهارشنبه سوریه ... آخرین چهارشنبه سال ... این شب رو با قشنگیهاش بهتون تبریک میگم ایشالا که خوش بگذره ... ایشالا از هر چی ترقه و مین و نارنجک هست که دوری میکنیین ؟؟!! مگه نه ..؟ مثه من نباشین که از یه هفته پیش ترقه خریدمااااااااااااااااااا....!!! ساله پیش که یه مین تو دستم ترکید .... راستی امسال هر کی بگه کجاها میره .؟؟هم واسه عید , هم واسه چهارشنبه سوری و هم سیزده بدر ..!!! بعد از اون پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک میگم ... واستون سبزترین و بهاری ترین روزها رو آرزومندم .. ایشالا به همه ی آرزوهای قشنگتون برسین ... و اینکه این خاله بازیای عید بهتون خوش بگذره .. راستی از الان یه دروغ سیزده بگین ...زیاد دروغ نباشه هاااااا...!!!! خوب دیگه سر سفره هفت سین موقع تحویله سال منو یادتون نره دعا کنین ... خیلی بیشتر از خیلی التماس دعا .. من دیگه مرخص میشم .. به امید بهتر زیستن .. خوش و خرم باشین .. تا بهاری دیگر .. فعلا .. آرزومند آرزوهاتون فاطیما
رنج از آرزو می آید و احساس یگانگی هرگز نمی تواند سرکوب شود . آنچه سرکوب میشود , آرزوی باز شناختن است , این آرزو نیز همانند هر چیز کاملا ذهنی , یک نیرنگ است . ...
+
نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط فاطیما
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی ..
حالت چطوره ؟ دلم واسه اینجا و گلهایی که بهش سر میزنن تنگ شده بود .. خوب حاله شما خوبه ؟ امیدوارم که در حال سپری کردن روزهای بهاری زندگیتون باشید .. منم سعی میکنم خوب باشم و مشغول سپری کردن روزهای مثلا بهاری ....! امروز یه روز خاصیه واسه من ... امروز تولد بلاگمه ............. دو ساله شد ..................................... دو سال گذشت ............. توی این دو سال خیلی ها اومدن و رفتن .. خیلی ها لطف کردن و یادگاری میذاشتن خیلی ها هنوزم لطف دارن و حال منو میپرسن .. از همشون ممنونم .. امیدوارم همشون موفق و پیروز باشن . هم کسایی که هنوزم هستن و هم اونایی که رفتن ولی هنوز لطف دارن و هم کسایی که رفتن و دیگه بر نگشتن .....!!! ایشالا شاد و خرم باشین همیِِِِـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه... کسایی که رفتن و دیگه بر نگشتن : قبل از همه عمو ای جی عزیز .. دوستی که توی پست های قبلی باهاش خداحافظی کردم . اول از همه این بلاگ بهونه ای بود واسه حرفهای نگفته به عمو , اما حالا جای خالی عمو رو که میبینیم ... امیدوارم هر جایی هست شاد و خندان و موفق باشه ... بعد از اون دوستهای دیگه مثل : تنهای دیوونه, فاطیمای ناز که واسه از دست دادن بابای محترمش و غم بزرگ زندگیش دیگه نیومد , فرزانه و مجتبی عاشق ..مهران , دوست خوبم که متاهل شد .. سرگل جون که معلوم نشد چی شد , مینای نازم .. محمد امین دوست مهربون .. فاطیمای خوشگلم که اونم مشخص نشد چی شد.. سوداگرانه که نمیدونم چی شد بی خیال شد .. آوای شمال و خیلی های دیگه که الان ذهن آشفتۀ من قادر به همکاری نیست.. و دوستایی که هنوز لطف دارن : رویای دوست داشتنی و خواهر نازم که نمیدونم چرا .. آبجی الهۀ عسل , داداش یاسین شیطون و خوبم , بلاتکلیف عزیز و کم نیار و مهربون , دایی حسین خوب و کمیلینگ شاد و خندان , داداش پدرام با احساس و گل , خاله مینای جیگر .. آبجی آرزوی ناز. فاطمه زهرای شیرینم , فاطمه جون و عشق محترمشون آقا مری .. باران مهربونم ... و آقای یعغوبی محترم ... و فاطمۀ شاد گلستان تبار نازم .. دیگه کیه که اسمش رو از قلم انداختم .. دستش رو بالا بگیره خلاصه اگه اسمتون جا افتاد تو رو خدا ناراحت نشین .. بذارین به حسابه همکاری نکردن ذهن من.. ولی مطمئن باشین همتون تو دلم جایگاه خاص خودتون رو دارین و هیچ وقت فراموشتون نمیکنم .. در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم تو را من چشم در راهم
ماها هر چند که ازهمدیگه دوریم ولی : دوري دوستيهاي کوچک را از بين ميبرد ولي به دوستيهاي بزرگ عظمت ميبخشد مثل باد که يک کبريت را خاموش ميکند ولي يک شعله را شعله ور تر ميسازد خلاصه اینکه امروز تولد این دفتر خاطراته .. این که ماها رو با هم آشنا کرد ... از بابت بودنش خوشحالم ... ولی از اینکه مرتب آپ نمیشه چندان رضایتی ندارم .. میدونم مقصر منم ولی آخه خیلی از دوستای نازی که بودن و حالا دیگه نیستن جای خالیشون خیلی احساس میشه و اینه که نمیذاره من اصلا بیام نت چه برسه به آپ و .... ولی از این به بعد قول میدم بهتر بشه ... به قول دوستان باید بعضی چیزا رو فراموش کنم ولی چون نمیتونم فراموش کنم سعی میکنم کمرنگشون کنم .. و از این به بعد مرتب بیام .. دیگه به بزرگیه من ببخشین .. جشنی در کار نیست .. ولی خواستین میتونید جشن بگیرید .. من دیگه میرم .. ریش و قیچی دست شما .. خیلی بیشتر از خیلی التماس دعا ... تا دیداری دوباره .. روزگار بر وفق مرادتان .. تا بعد .. آرزومند آرزوهای قشنگتون فاطیما
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط فاطیما
|
|
|||||
|
|||||