|
دختری هستم تنها همچون تک درختی در بیابان
|
|
|
|
||||
|
بخرد. وقتی پسرش به سن مدرسه رسید, مجبور بود برای رفتن به مدرسه, تنها از وسط جنگل بگذرد. برای آنکه پسرش را آرام کند, به او گفت: "پسرم, از جنگل نترس. از ایزد کریشنا بخواه همراهی ات کند. دعایت را اجابت می کند." پسرک به دستور مادرش عمل کرد: کریشنا ظاهر شد و از آن به بعد, هر روز تا مدرسه همراهش می رفت. روز تولد معلم مدرسه, پسرک از مادرش کمی پول خواست تا برای معلمش هدیه ای بخرد . " پسرم, پولی نداریم. از برادرت کریشنا بخواه تا هدیه ای برای معلمت تهیه کند." روز بعد, پسرک مشکلش را با کریشنا در میان گذاشت. کریشنا یک کوزه ی پر از شیر به او داد. پسرک با هیجان کوزه را به معلمش داد. اما از آنجا که هدایای شاگردهای دیگر بسیار زیبا بود, معلم هیچ توجهی به هدیه ی او نکرد و به دستیارش گفت:" این کوزه را به آشپزخانه ببر." دستیار دستور معلم را انجام داد. اما وقتی کوزه را خالی کرد, ناگهان دید کوزه دوباره پر شده. بی درنگ ماجرا را به معلم گفت. معلم با خشم از پسرک پرسید:"این کوزه را از کجا آورده ای؟ چه کلکی در کارش است؟" " کریشنا, ایزد جنگل آن را به من داد." معلم و دستیارش و همه ی شاگردها زدند زیر خنده. معلم گفت:" جنگل که خدا ندارد, اینها خرافات است. اگر راست می گویی, برویم به جنگل و ببینیمش." تمام گروه راه افتاد. اما پسرک هر چه کریشنا را صدا زد, ظاهر نشد. سرانجام نومیدانه آخرین تلاشش را کرد : " برادر کریشنا, معلمم میخواهد تو را ببیند. خواهش میکنم ظاهر شو!" در همین لحظه, صدایی از سوی جنگل آمد و در شهر پیچید و همه آن را شنیدند: " پسرم, چطور میخواهد مرا ببیند؟ وقتی حتی باور نمیکند که من وجود دارم!"
اگر به او بگوييد در آسمان خدا، يکصد ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد، بي چون و چرا ميپذيرد. اما اگر در پاركي ببيند روي نيمكتي نوشتهاند: «رنگي نشويد» فورا انگشت خود را به نيمكت ميكشد تا مطمئن شود. چرا..؟؟ و این بار .. باور !! خوش باشین و پیروز خیلی بیشتر از خیلی التماس دعا روزگار بر وفق مرادتان تا بعد.. آرزومند آرزوهاتون فاطیما
+
نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط فاطیما
|
|
|||||
|
|||||