|
دختری هستم تنها همچون تک درختی در بیابان
|
|
|
|
||||
|
i love walking in the rain because no one knows i'm crying من قدم زدن زیر باران رو دوست دارم چون هیچ کس نمی دونه دارم گریه میکنم ************************* زاهد پیری به بارگاه قدرتمند ترین پادشاه دوران دعوت شد . پادشاه گفت : به مرد مقدسی که با اندک چیزی راضی می شود , غبطه می خورم .. زاهد پاسخ داد : اعلی حضرتا , من به شما غبطه می برم که زودتر از من راضی می شوید . پادشاه , با آزردگی گفت : منظورت چیست ؟ تمام این سرزمین از آن ِ من است . زاهد گفت : دقیقا. من آهنگ کرات را دارم , رودها و کوهسارهای سراسر جهان را دارم . ماه و خورشید را دارم , چون در روان ِ خود , خدا را دارم. اما اعلی حضرتا , شما فقط همین قلمرو را دارید..
رئيس سرخ بوستان خداي خودش را اينطور قسم ميدهد: که اي خداي بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم در مورد راه رفتن ديگري قضاوت کنم قدري با کفشهاي او راه بروم. ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ خدايا مي خواهم توان آن را داشته باشم که ادامه دهم, اگر زمانه بر وفق مراد نگشت از نو آغاز کنم , زيبايي را ببينم , هنگامي که ديگران ناتوان از ديدن آنند , مي خواهم اميد رويايي نو داشته باشم و شکيبا تا روياهايم همچنان ادامه يابد و خردمند آنگونه که به آينده چشم داشته باشم...
+
نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط فاطیما
|
|
|||||
|
|||||